تبليغاتX
سیاه مشق های تنهای

سیاه مشق های تنهای

کاش امتداد لهظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود

عکسهای زیبا از تنهایی

در خلوت شبانه ام

در لحظه های سوت و کور تنهای ام

و در تمام ثانیه هایی که اشک بر گونه هایم جاری بود

یاد تو و خاطره تو بود که مرا زنده نگه می داشت

تمام قلبم لبریز از مهر توست

و من این میراث را زنده نگه خواهم داشت

تا آخرین نفس

من در این روزهای بودن با تو

زیر سقف نگاهت رشد کردم و بالیدم

و آسمان قلبت را

تا بی نهایت عشق پیمودم

و رسیدم به آرامشی ابدی

به رؤیایی حقیقی

خدایا من به این عشق محتاجم

مرا در این تنهایی رها مکن

و معشوق جاودانه ام را به من برسان .

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت22:28توسط حمید | |

عکسهای زیبا از تنهایی

ديشب كه جمعه بود با فكر تو خوابيدم و هفته ام تمام شد

امروز كه شنبه باشد با هواي تو بيدار شدم

و هفته ام شروع شد

چه پينه بند زني هستم من

بي كم و كاست

حتي يك روزم را

بدون تو سر نكرده ام

او هم مثل من احمقانه وفاداراست؟؟؟

راستي دقت كرده اي چه قدر ضعيف مي نويسم؟؟؟

قلمم شكسته

همچون دلم

و فكرم هزار لخته شده...

عکسهای زیبا از تنهایی

خسته ام

نبودنت را گریسته‌ام ... تلخ، تلخ

خسته ام


از ماتم نگاه خودم خسته ام

خسته از چرا چرا‌های رفتن تو

خسته از خلأ سنگین جوابهای تو

شرمگین خانه خالی‌ از حجم تو

دلتنگ داغی‌ بوسه‌های خودم

دلتنگ سرخی گونه‌های تو

خسته از عطر گل‌های کاغذی روی دیوار

خسته از هوای پر از دود سیگار

خسته از تصور مهتاب با دیدن سوسوی چراغ

خسته از داشتن اینهمه آرزوهای محال

خسته از تلخی‌ گری...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت22:22توسط حمید | |

عکسهای زیبا از تنهایی

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت

من به اين معجزه ايمان دارم ...

" منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت22:3توسط حمید | |

 

من با تو سخن می گویم . . . . .  رساتر از همیشه

 و تو حرفهایم را می شنوی . . . . .   روشن تر از هر روز

 بگذار از عشق سخن نگویم

 بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم

 چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم

 برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا

 چیزی است وسیع تر از همه اینها

 وسیع است و با نجابت . . . . .  مانند دلت

 با شكوه است و پر رمز و راز . . . . .  همانند چشمانت

 عمیق است و پر از صداقت . . . . .  همانند اندیشه هایت

 بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت

 و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها !

 و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت21:51توسط حمید | |

عشق پاک من !

من نه تنها به تو نیاز دارم

نه تنها به عشق ورزیدن به تو نیاز دارم

که حتی به آن نیاز دارم که برای تو بنویسم

فقط برای تو

می‌دانی عشق من ؟

وقتی که تو را روبروی خود می بینم

و لبخند ساده ولی زیبایت روی لب‌هایت می‌ نشیند

برق نگاهم با نگاه نافذت که تا اعماق جانم  فرو می‌رود ، گره می ‌خورد

برق شادی در چشمان من چنان می ‌درخشد که می دانم جان تو را نیز روشن می ‌کند

و شور عشقت که شوق می‌آفریند

آن گاه دیگر می‌ بینم که من بی وجود تو و عشق توهیچم ، خاکسترم ،

خاکستری که اگر عشق نباشد، باد هستی‌ اش را با خود می ‌برد

پس چگونه نیازمند تو و نوشتن از تو نباشم ؟

اگر باران عشق تو بر جان من نبارد ، چگونه کویری بی حاصل نباشم ؟

اگر در دریای عشق تو شناور نباشم چگونه ماهی هستی‌ام زنده بماند ؟

اگر عشق تو نباشد چگونه خوشبختی را در این دنیای فانی احساس کنم ؟

من نه تنها به عشق تو که حتی به نوشتن از تو نیز نیاز دارم .

باید بگویم با زبان و بیان

که مهر تو در جانم بنشسته است

و عاشقانه به تو می‌اندیشم

برایت می نویسم , می نوسم که بخوانی تا بدانی : در زندگی ام فقط تو را دارم

می نویسم که بخوانی تا بدانی تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی

 

همه وجودم فدای تو

تا ابد دوستت خواهم داشت

عکسهای زیبا از تنهایی

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت21:38توسط حمید | |

آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد . .

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت21:26توسط حمید | |

از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت21:23توسط حمید | |

خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند ، پس بمان در خاطرم

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت21:15توسط حمید | |

 

خيلي سخته كه بغزداشته باشي اما نخواي كسي بفهمه ،

خيلي سخته كه عزيز ترين كست ازت بخواد فراموشش كني،

خيلي سخته كه سالگرد دوستيت با اون عزيز را بدون حضور خودش جشن بگيري ،

خيلي سخته كه روز تولدت همه بهت تبريك بگن جزاوني كه فكر ميكني بخاطرش زنده اي ،

خيلي سخته كه غرورت رو بخاطر يه نفر بشكني بعد بفهمي كه دوست نداره،

خيلي سخته كه همه چيزت رابخاطر يه نفر از دست بدهي اما اون بگه : ديگه نمي خوامت !

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت1:25توسط حمید | |

دلتنــــــــــگم!

برای کسی که مدتهاست
بی آن که باشد
هر لحظه
زندگی اش کرده ام ...!

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت0:48توسط حمید | |

این که باید

فراموش ات می کردم را هم

فراموش کردم !

تو تکراری ترین حضور ِ روزگار ِ منی

و من عجیب ؛

...به آغوش ِ تو

از آن سوی فاصله ها

خو گرفته ام ...!

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت0:43توسط حمید | |

 

شب بود باران نمی بارید

شکوفه لبخند نمی زد

اولین شب بود و پی اش هزار شب و پیشش هیچ شب

از آسمان برف می آمد و تو نگاهت را در کوله باری خواستنی گذاشتی و عزم رفتن کردی

فاصله ی نگاه تو تنها به اندازه ی یک نت بود

نه یک پرده…….تنها نیم پرده

دیگر اشک هایم هم برایت حرمت نداشت

به پنجره((ها))

نگاه کردم…………….چقدر برف…..((عزیز امشب نرو برف هم بهانه ای است برای

نرفتنت………))

و تو ………….ساده حتی بی هیچ لبخندی یا حتی کلامی رفتی

و امروز فردای دیشب

عجب فاصله ی نگاهمان را زیاد کردی........

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت16:25توسط حمید | |

 

شب و احساس دلتنگي

از اينجا تا خيال تو

يه ساعت نيست كه رفتي و

بهونه مي كنم جات و

رها شو با من اين لحظه

هوا عطره تو رو داره

دوباره خونه دلگيره

چشام تا صبح بيداره

مي خوام تا حس كنم ماه و

تو آغوشم كناره تو

چقدر لمس تنت خوبه

مي گيرم حس دستات و

يه فرصت از چشات مي خوام

يه لحظه با تو تنها شم

توي آرامش دستات

بمونم تا كه پيدا شم

صدام كن كه خيال تو

منو تنها نميذاره

دلم از حس دلتنگي

توي اين لحظه بيزاره

نباشي بي تو تاريكم

توي تصويره آئينه

تو مي رقصي و چشم من

فقط رويات و ميبينه

هنوزم وقت تنهايي

نگاهم بونه مي گيره

تو رو مي خوام و دور از تو

يه جورايي نفس گيره

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت16:20توسط حمید | |

 

سهم من همه خاطرات تو ...

هوا سرد است...

تو مرا تنگ در آغوش می گیری.

تنت را بو میکشم

دستانت را می فشارم

هوا سرد است ... دلم می لرزد

اما

گرمای قلبت را حس میکنم

مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.

همه عمر شراب شیراز خواهی ماند

آنجا در آن دور دست ها

خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.

همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد

لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همه‌ی گذشته ها

سهم من... همه‌ی خاطرات تو شد برای همه عمر

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت15:54توسط حمید | |

عشق يگانه

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت15:47توسط حمید | |

وحشت از  عشق که نه!  ترس ما فاصله است... وحشت از غصه که نه!  ترس ما خاتمه است...
ترس بیهوده نداریم! صحبت از خاطره هاست...
صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست...
کوله باریس پر از هیچ که بر شانه ی ماست...
گله از دست کسی نیست...
مقصر دل دیوانه ی ماست...
رنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست ودر این تنهایی
سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
 این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
 این شعر نیست خون یست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
 این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت15:39توسط حمید | |

دنگ . . .، دنگ . . .
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فكر كه این دم گذراست
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیك چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
 
دنگ . . .، دنگ . . .
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست كه هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است كه یك پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه كه در آن همه چیز
رنگ لذت دارد، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای:
خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیكر اومی ماند:
نقش انگشتانم.
 
دنگ . . .
فرصتی از كف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا كه جان گیرد در فكر دوام،
این دوامی كه درون رگ من ریخته زهر،
وا رهانیده از اندیشة من رشتة حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فكر زوال.
 
پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
دنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ . . .، دنگ . . .
دنگ . . .

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت12:23توسط حمید | |

قانون تو تنهایی من است ...!

  و تنهایی من قانون عشق ...!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت12:18توسط حمید | |

بازهم ترک خوردم و هیچ نگفتم

باز هم سوختم و ناله نکردم

ای کاش می دانستم جرم من از زندگی چیست که این گونه می سوزم؟

چگونه بگویم دردی را که تمام وجودم را فرا گرفت و سوختم؟

چگونه بگویم؟

چگونه بگویم که چه سخت است شنیدن در مورد بهترینت از زبان آن کس که می خواهد بهترینت بهترین او باشد؟

چه سخت است که بشنوی و بخواهی آرام کنی آن کسی را که بهترینت را برای خودش می خواهد.

چه بگویم چه دردی است شنیدن احساسی که تا دیروز مال من بود و یا تصور میکردم که مال من است

چه کسی میداند که چه زجری کشیدم وقتی دستان آن کسی را که روشنایی نگاهم را از من ربود نوازش کردم؟

چه کسی می داند که فرو ریختن تنها بازمانده غرورم چه سخت بود و مرگبار؟

چه کسی می داند چگونه بهترینم را بخشیدم؟

چه کسی می داند ؟

چه کسی می داند ؟

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت12:7توسط حمید | |

 

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده
خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،
پر تکرار گیاهان نمو ،
پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،
من به دل راز رسیدن دارم ،
من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،
خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛
حکمتی در کارست
آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛
بیستون کم دارم ،
تیشه عاقبتم را بدهید
آنقدر ساده سخن میگویم ؛
که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،
دل و دلداده روی هم بیند
مهربان
ساعت الآن دقیقا خواب است
- و من و پهنه کاغذ بیدار
روی تو در نظرم نقش نخست ،
و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش
و خود او می داند ؛
که دلم آنقدر آغشته به توست ؛
که اگر از صف فردوس برین ،
طیفی اندازه صد نور میسر سازد
من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت

مهربان
بازهم ،
سبد معذرتم را بپذیر
آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،
واژه ات راهی شعرم شده است
لحظه ای گوش بکن ،
یک موذن مست است
آنقدر خوب اذان میگوید ،
گوئی او عکس خدا را دیده
خوش بحالش اما ؛
طرح زیبای خدا را گاهی ،
می توان در پس سیمای عزیزی جوئید
مهربان
دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛
مهربان
آنقدر شاعرم امشب که زمین ،
در پی زمزمه ام مست شده ست
سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز
گوشهایش به من آویزانند
آنقدر شاعرم امشب که دلم ،
از پس سینه برون آمده باز
او نگاهش به من است
من نگاهم به قدم رنجه تو
آنقدر شاعرم امشب که فقط ،
روح روحانی تو حال مرا می فهمد
مهربان
عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت11:50توسط حمید | |

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي !

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت1:48توسط حمید | |

گفتم: «بمان!» و نماندي!

رفتي،

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم:

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سكوت و

صعودُ

سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي

و من

هي بالا رفتم، هي افتادم!

هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا كردم

و بي چراغ از تو نوشتم!

نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

اما چه فايده؟

هيچكس از من نمي پرسد،

بعد از اين همه ترانه بي چراغ

چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟

همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!

حالا،

دوباره اين من و ُ

اين تاريكي و ُ

اين از پي كاغذ و قلم گشتن!

گفتم : « - بمان!» و نماندي!

اما به راستي،

ستاره نياز و نوازش!

اگر خورشيد خيال تو

اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،

اين ترانه ها

در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت1:39توسط حمید | |

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت1:24توسط حمید | |

چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و

دستهای خسته ام را سوی او ‏دراز کرده ام و از تو می خواهم

که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به

‏سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين آرزوها ببری و

امشب باز به گذشته مینگرم آنجا ‏که در اوج نا امیدی

سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را

گرما بخشیدی و ‏امشب چون گذشته تمام حرفهایم

برای توست آه...پس کي مي آيي چشمهای خسته ام

‏انتظار آمدنت را می کشند عزیزم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت1:17توسط حمید | |