|
در خلوت شبانه ام در لحظه های سوت و کور تنهای ام و در تمام ثانیه هایی که اشک بر گونه هایم جاری بود یاد تو و خاطره تو بود که مرا زنده نگه می داشت تمام قلبم لبریز از مهر توست و من این میراث را زنده نگه خواهم داشت تا آخرین نفس من در این روزهای بودن با تو زیر سقف نگاهت رشد کردم و بالیدم و آسمان قلبت را تا بی نهایت عشق پیمودم و رسیدم به آرامشی ابدی به رؤیایی حقیقی خدایا من به این عشق محتاجم مرا در این تنهایی رها مکن و معشوق جاودانه ام را به من برسان .
ديشب كه جمعه بود با فكر تو خوابيدم و هفته ام تمام شد امروز كه شنبه باشد با هواي تو بيدار شدم و هفته ام شروع شد چه پينه بند زني هستم من بي كم و كاست حتي يك روزم را بدون تو سر نكرده ام او هم مثل من احمقانه وفاداراست؟؟؟ راستي دقت كرده اي چه قدر ضعيف مي نويسم؟؟؟ قلمم شكسته همچون دلم و فكرم هزار لخته شده... خسته ام
به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت من به اين معجزه ايمان دارم ... " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "
من با تو سخن می گویم . . . . . رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی . . . . . روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا چیزی است وسیع تر از همه اینها وسیع است و با نجابت . . . . . مانند دلت با شكوه است و پر رمز و راز . . . . . همانند چشمانت عمیق است و پر از صداقت . . . . . همانند اندیشه هایت بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ! و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !
عشق پاک من ! من نه تنها به تو نیاز دارم نه تنها به عشق ورزیدن به تو نیاز دارم که حتی به آن نیاز دارم که برای تو بنویسم فقط برای تو میدانی عشق من ؟ وقتی که تو را روبروی خود می بینم و لبخند ساده ولی زیبایت روی لبهایت می نشیند برق نگاهم با نگاه نافذت که تا اعماق جانم فرو میرود ، گره می خورد برق شادی در چشمان من چنان می درخشد که می دانم جان تو را نیز روشن می کند و شور عشقت که شوق میآفریند آن گاه دیگر می بینم که من بی وجود تو و عشق توهیچم ، خاکسترم ، خاکستری که اگر عشق نباشد، باد هستی اش را با خود می برد پس چگونه نیازمند تو و نوشتن از تو نباشم ؟ اگر باران عشق تو بر جان من نبارد ، چگونه کویری بی حاصل نباشم ؟ اگر در دریای عشق تو شناور نباشم چگونه ماهی هستیام زنده بماند ؟ اگر عشق تو نباشد چگونه خوشبختی را در این دنیای فانی احساس کنم ؟ من نه تنها به عشق تو که حتی به نوشتن از تو نیز نیاز دارم . باید بگویم با زبان و بیان که مهر تو در جانم بنشسته است و عاشقانه به تو میاندیشم برایت می نویسم , می نوسم که بخوانی تا بدانی : در زندگی ام فقط تو را دارم می نویسم که بخوانی تا بدانی تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی همه وجودم فدای تو تا ابد دوستت خواهم داشت
آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد . .
خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند ، پس بمان در خاطرم
خيلي سخته كه بغزداشته باشي اما نخواي كسي بفهمه ، خيلي سخته كه عزيز ترين كست ازت بخواد فراموشش كني، خيلي سخته كه سالگرد دوستيت با اون عزيز را بدون حضور خودش جشن بگيري ، خيلي سخته كه روز تولدت همه بهت تبريك بگن جزاوني كه فكر ميكني بخاطرش زنده اي ، خيلي سخته كه غرورت رو بخاطر يه نفر بشكني بعد بفهمي كه دوست نداره، خيلي سخته كه همه چيزت رابخاطر يه نفر از دست بدهي اما اون بگه : ديگه نمي خوامت !
دلتنــــــــــگم!
شب بود باران نمی بارید شکوفه لبخند نمی زد اولین شب بود و پی اش هزار شب و پیشش هیچ شب از آسمان برف می آمد و تو نگاهت را در کوله باری خواستنی گذاشتی و عزم رفتن کردی فاصله ی نگاه تو تنها به اندازه ی یک نت بود نه یک پرده…….تنها نیم پرده دیگر اشک هایم هم برایت حرمت نداشت به پنجره((ها)) نگاه کردم…………….چقدر برف…..((عزیز امشب نرو برف هم بهانه ای است برای نرفتنت………)) و تو ………….ساده حتی بی هیچ لبخندی یا حتی کلامی رفتی و امروز فردای دیشب عجب فاصله ی نگاهمان را زیاد کردی........
شب و احساس دلتنگي از اينجا تا خيال تو يه ساعت نيست كه رفتي و بهونه مي كنم جات و رها شو با من اين لحظه هوا عطره تو رو داره دوباره خونه دلگيره چشام تا صبح بيداره مي خوام تا حس كنم ماه و تو آغوشم كناره تو چقدر لمس تنت خوبه مي گيرم حس دستات و يه فرصت از چشات مي خوام يه لحظه با تو تنها شم توي آرامش دستات بمونم تا كه پيدا شم صدام كن كه خيال تو منو تنها نميذاره دلم از حس دلتنگي توي اين لحظه بيزاره نباشي بي تو تاريكم توي تصويره آئينه تو مي رقصي و چشم من فقط رويات و ميبينه هنوزم وقت تنهايي نگاهم بونه مي گيره تو رو مي خوام و دور از تو يه جورايي نفس گيره
هوا سرد است... تو مرا تنگ در آغوش می گیری. تنت را بو میکشم دستانت را می فشارم هوا سرد است ... دلم می لرزد اما گرمای قلبت را حس میکنم مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم. همه عمر شراب شیراز خواهی ماند آنجا در آن دور دست ها خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم. همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همهی گذشته ها سهم من... همهی خاطرات تو شد برای همه عمر
وحشت از عشق که نه! ترس ما فاصله است... وحشت از غصه که نه! ترس ما خاتمه است...
دنگ . . .، دنگ . . .
قانون تو تنهایی من است ...! و تنهایی من قانون عشق ...!
بازهم ترک خوردم و هیچ نگفتم باز هم سوختم و ناله نکردم ای کاش می دانستم جرم من از زندگی چیست که این گونه می سوزم؟ چگونه بگویم دردی را که تمام وجودم را فرا گرفت و سوختم؟ چگونه بگویم؟ چگونه بگویم که چه سخت است شنیدن در مورد بهترینت از زبان آن کس که می خواهد بهترینت بهترین او باشد؟ چه سخت است که بشنوی و بخواهی آرام کنی آن کسی را که بهترینت را برای خودش می خواهد. چه بگویم چه دردی است شنیدن احساسی که تا دیروز مال من بود و یا تصور میکردم که مال من است چه کسی میداند که چه زجری کشیدم وقتی دستان آن کسی را که روشنایی نگاهم را از من ربود نوازش کردم؟ چه کسی می داند که فرو ریختن تنها بازمانده غرورم چه سخت بود و مرگبار؟ چه کسی می داند چگونه بهترینم را بخشیدم؟ چه کسی می داند ؟ چه کسی می داند ؟
کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
گفتم: «بمان!» و نماندي! رفتي، بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي! گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سكوت و سقوط! تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم، هي افتادم! هي بالا رفتم، هي افتادم... تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم، ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي! من بي چراغ دنبال دفترم گشتم، بي چراغ قلمي پيدا كردم و بي چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم... حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند! عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند! اما چه فايده؟ هيچكس از من نمي پرسد، بعد از اين همه ترانه بي چراغ چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند! حالا، دوباره اين من و ُ گفتم : « - بمان!» و نماندي! اما به راستي، ستاره نياز و نوازش! اگر خورشيد خيال تو اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند، اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟
چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و دستهای خسته ام را سوی او دراز کرده ام و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين آرزوها ببری و امشب باز به گذشته مینگرم آنجا که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی و امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست آه...پس کي مي آيي چشمهای خسته ام
|